آن گاه كه رويش از بُن را شروع كردم و در دل خاك در پي روزنه اي براي ابراز وجودم مي گشتم، به تكاپو افتادم. در وراي خاك ها و سنگ ها بسياري ديدم ....
.... اما در آن هنگام كه تاريكي اطرافم را پوشانده بود. مهر را ديدم، خورشيد را ديدم، باران و رحمتش را ديدم و تصميم گرفتم چيزي به جز اين باشم و شروع كردم ....
زيرا كه ديگر فهميده بودم كه در اين راه، آسودگي نيست. خاك ها، سنگ ها، تحمل ساقه ها.
و آنگاه كه تحمل كردم تمام تجربه ها را
رو به خود گفتم حال چيستم ؟ نگاهي به بالاي خود افكندم
و سروي ديدم كه در بهارش و تابستانش، در زمستان و پائيزش
هميشه سبز است.