+
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 14:37 توسط مرجان
|
من ok نیستم!
من اصلا نیستم!
من کجام؟!
کسی من رو ندیده؟!
دلم تنگ شده! برا خودم!
من چیز زیادی از زندگی نخواستم!
فقط خودم رو خواستم!
من خودم رو می خواهم!
می خواهم خودم باشم!
چیز زیادیه؟!
حقم نیست؟!
چرا ! حقم ِ!
من خودم رو می خواهمممم
چرا هیچ کس نیست بفهمه!
زندگی! لعنتی! ولم کن! ولم کنید!
بگذارید خودم باشم!
بگذارید زندگی کنم!
ولم کنید!!
آهای! تو که منو می فهمی!
تو که دردم رو می دونی!
تو که می بینی می پیچم به خودم!
تو که می بینی درد دارم!
تو که دردمو می دونی!
تو که دردمو می فهمی!
چرا وانمود می کنی نمی فهمیم؟!
چرا وانمود می کنی انقدر دوری؟!
تو می فهمی! می دونی! می بینی! می دونی! می فهمی! می فهمیم!
چرا؟!
چرا نمیای بگی من می فهممت؟!
چرا نمی گی می دونم چه مرگته؟!
چرا نمی گی انقدر به خودت نپیچ؟!
چرا نمی گی خودت باش؟!
چرا نمی گی هر غلطی می خواهی بکن؟!
آره!
من دقیقا همین رو می خواهم!
یکی پیدا بشه به من بگه تو اجازه داری هر غلطی دلت می خواهد بکنی!
گندم؟! گند بودم؟!
بگذارید باشم!
می خواهم گند باشم! گند بزنم به زندگیم!
اما خودم باشم!!
راستی!
چرا نمیای بگی خودت باش؟!
چرا چشمام انقدر قرمزند؟!
مگه گریه کردم؟!
کاشکی وانمود نمی کرد که نمی دونه! نمی فهمه! نمی بینه!
گفت هر کاری دوس داری بکن!
گفتم نه! بگو هر غلطی دلت می خواهد بکن!
گفت!!
گفت خودت می دونی و وجدانت و خدات!
گفتم من با وجدانم و خدام مشکلی ندارم!
الان ...
نمی دونم چه غلطی دوست دارم!
شایدم می دونم!
به هر حال!
دارم فکر می کنم ...
من
وجدانم
خدام!
هر سه حاضریم!!

سلام نمیخواستم آپ کنم 
اما قالبمو عوض کردم 
به خاطر یه دوست گل
سرگردان حالا بیا ببین مشکلت حل شد
ایشالا از وبلاگم خوشتون بیاد
برام دعا کنید
حسابی قاطی کردم
دیدید که چرت نوشتم 
+
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:15 توسط مرجان
|